تبليغاتX
حادثه ها خواندنی است
 

حادثه ها خواندنی است

 

 

 

 

درباره وبلاگ

من از نسل نی لبک چوپان شبهایم-من از ژرف صدای گرگ گله هایم

ساد ه گی هایم همیشه باعث شده بود آدمی ترسو به نظر بیایم متولد یک شب مست بودم شبی که باعث شدعاشق رنگ قرمز باشم وتنهایی شب را تنها دوست داشته باشم به هیچ کس اعتنا نداشتم تمام ذهنم فقط به نو شته هایم است که حادثه هایی که داشتم برایتان بنویسم سالهاست در دایره قسمت روزگار خود نقطه ای مبهم بودم وقت بیکاری خود را می نویسم ومی خوانم واز صد سال هشتاد سال کم دارم


فهرست اصلی

صفحه اصلی

آدرس ایمیل

آرشیو وبلاگ


دوستان

دنیای ان.ال پی

امیر حسین{حرفهای خودمانی}

سکوتی تلخ{حسن ابراهیمی}

لیلی و مجنون

اراجیف صغری

دختری شاد وشیطون

دلهای شیشه ای

الهه عشق

مریم

باران عشق

قالب وبلاگ

قالبها ی رایگان

بر باد رفته

پنگوین

جاوا

سیاووش

مرضیه حق طلب

lمریم


نوشته های پیشین

هفته اوّل فروردین 1386

هفته چهارم اسفند 1385

هفته دوم اسفند 1385

هفته اوّل اسفند 1385

هفته چهارم بهمن 1385

هفته چهارم دی 1385

هفته دوم دی 1385

هفته اوّل دی 1385

هفته چهارم آذر 1385

هفته سوم آذر 1385


طراح قالب


  RSS  

POWERED BY
BLOGFA.COM

 

 

بی صداترین فریاد

باز هم آمده ام بی سرو صدا :سال نو مبارک راستی دوستان اول از همه سال نو را به همه شما تبریک می گوییم واز شما معدرت می خواهم که نتوانستم از این زودتر به شما سر بزنم وبرایتان سال جدید را تبرک بگوییم از این به بعد ودر سال جدید می خواهم رمانی را که در سال پیش نوشته بودم به عنوان قسمتهای کوتاه در اختیار شما قرار بدهم تا شما نیز آن را بخوانید این رومان نامی تحت عنوان بی صدا ترین فریاد دارد که در دوازده فصل ترتیب شده است و که البته لازم است که به شما بگوییم من در رومان نویسی مهارت ندارم واین داستان را هم تنها به عنوان یک سرگرمی در شبهای تنهایی که در خوابگاه دانشگاه داشتم نوشتم واین را هم خود می دانم که نواقصی دارد برای شروع داستان به ادامه مطلب بروید

 

 

 

 

 

 

ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط (تنها تر ازهمیشه،من) در شنبه چهارم فروردین 1386 ساعت 13:52 موضوع: | لینک ثابت



دو دوست

سردی عرقی را بر صورت خود احساس کرد تمام بدنش نا گهان به لرزه افتاد چشمانش گرد شد ته مانده سیگار در دستش خشک زده بود تا کنون که سه سال بود که با سیگار که تنها همدم لحظه های تنهاییش بود آشنا شده بود هیچ یک از افراد خانواده اش از ماجرای این دو دوست با خبر نبودند وهمیشه در تاریکی های شب ساعت دوازده به حیاط می رفت ودوستش را با شعله کبریت بیدار می کرد وتمام حر فهای خود را که دردهای زندگی سیاه ورنج آور او بود می گفت به ا و اعتماد خاصی  داشت چون می دانست که تمام حرفها یا بهتر بگویم راز هایش را به کسی نمی گویید هر چند کوچک بود ولی خیلی از حرفها را می فهمید حرفهایی را که حتی پدر یا مادرش یا بهترین دوستانش هم نمی فهمیدو همیشه در قبال صحبت هایی که او به آنها می کرد آنها در برابرش دامنی از نصیحت های رنگارنگ را به او میدانداو تنها گوش می کرد وآرامش خاطری را به او می داد که به تصور خود او این آسودگی را هیچ یک از افرادی که در کنار او بودند نمی توانستند به او بدهد اما او بر خلاف این همه که از دوستش خوشش می آمد نمی خواست هیچ کس از را بطه او با این دوست مهربان با خبر بشود وهیچ وقت هم نام او را پیش دیگران نمی گرفت نمی دانمک برای چه بود به خاطر اینکه او را از او جدا نکنند یا اینکه شاید اطرا فیا نش از دوستش متنفر باشند  خلاصه تمام چیز ها در آن شب خاتمه یافت پدرش با چشمان خواب آلود بر ایوان ظاهر شد واو را که در دستش دوست کوچکش جای داشت دید وچنان سیلی بر گوشش نواخت که گریه هایش صورت دوستش را خیس کرد

 

 

نوشته شده توسط (تنها تر ازهمیشه،من) در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 ساعت 13:20 موضوع: | لینک ثابت



من که نفهمیدم

چشمایش را به سوی پنجره بر گردون می خواست اون طرف پنجره را نگاه کنه پرنده ها را ببینه آسمان را ببینه رنگ زرد خورشید را اما دلش یهوری ریخت اشکهای بیرنگی از گوشه چشماش جاری شد اون حتی نمی تونست رنگ اشک هایش را از گونه هایش پاک کنه دلم به حالش سوخت مثل اینکه مادری ببینه فرزندش خورده زمین وگریه می کنه من هم دستم را برسرش کشیدم وبا آه کوتاهی گفتم چی چه شده دخترم چرا اینقدر ناراحتی خدای نکرده اتفاقی افتاد

سرش را پایین انداخت وآه کوتاهی کشید وگفت هی خانم جان مگه نمی بینی یا تو هم می خواهی مثل دیگران برام دل بسوزونی وبگی چیزی نیست دخترم خدا رحم کردخوشحال باش از اینکه زنده موندی نه مادر جان من دلسوزی کار ندارم نه من هم از دست برادرم هم نیز ناراحت نیستم من از دست همه شما آدم ها ناراحتم از اینکه می تونید لحظات خود را خوش باشید آرام زندگی کنید به جای اینکه روز زیبای خود را با این وسایل آتش زا هدر بدهید برید نقاشی بکشید،شعر بخونیدبا هم بروید تفریح برید فرزندانتان را کنارتان بنشونیداز عشق سخن بگویید از مهربونی ها از روزهایی که در کنار هم خودتان را خوشبخت می دانید

حالا بگو دخترم چی شده چرا اینقدر ناراحتی همه چیز را هم که نمی شود به سر انسانها انداخت خوب بعضی وقتها هم بعضی کار ها از روی نادای وعدم آگاهی صورت می گیرد که شاید ماهم در آن دخالتی نداشته باشیم

اما نه خانم جون نندازید تقصیر عدم آگاهی پس چرا ما در قرن بیستم زندگی می کنیمپس پیشرفت چی شد پس بالا رفتن فرهنگ انسانی چی شد شاید خودتون هم بارها این جمله را گفته باشید که تو این دور زمون نادونی به بچه های کوچیک هم نمانده پس چطور می گید که عدم آگاهی اگر اون هایی که بچه هستند وهنوز بالغ نشده اند اون ها که پدر ومادر هم دارندحداقل می شه که اون ها به فرزندانشان کمک کنند

اصلآ به نظر من اون تعداد کسانی که این کار ها را انجام می دهند اون ها اوقدی هستنداون ها یک چیز در این روزگار کم دارند که اون هم مهر ومحبت پدر ومادر است

اگر من مادرم وپدرم به ما توجه می کردبه پسرش مهر ومحبت می کردآیا اون می رفت ترقه تهیه کنه وشادی خود را با زدن آن به دیوار نشان دهد که حالا من هم که از مدتها پیش با این اصل که کمبود مهر بود با خود کنار آمده بودموهمیشه در کاغدهای سفید این مهر را جبران می کردم وشکایت می کردم اما حالا چی دستی برایم نمانده که شکایت خود را بر روی کاغذ بنویسم

شما بگید شمایی که مرا دلداری میدادی شمایی که شاید خودتان هم فرزند داشته باشید وشاید به آن ها عشق بورزید اما از اعمال آن ها نا آگاه باشید واکر روزی هم یک چنین اتفاقی برایتان می اوفتاد حتمآپسرتان را مواخذه می کردید نه او را مواخذه نکنید بلکه خودتان را مقصر اصلی این گناه بدانیدخودتان هستید که با تیشه به ریشه خود می زنیدو بعد از او همه را گناه بچه ها می دانید

خوب این هم که تو می گویی راست است اما عزیزم وقتی که خودت مادر شدی اون وقت شاید ما را هم درک کنی که انسانها وقتی که به دنیا می آیند هر چند که در بستر مهر بزرگ شوند اما باز شاید با مهر غریبه باشند

اون وقت ما پدر ومادرها چه می توانیم کنیم....

 

 

نوشته شده توسط (تنها تر ازهمیشه،من) در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 ساعت 14:15 موضوع: | لینک ثابت



 

                                                    گناه

 

گناه از من بود می دونم همش تقصیر من بود من اگر به هش می گفتم که این کار عاقبت سختی را برایت دارد شاید هیچ وقت حاضر به انجام این کار نمی شدی یا حداقل به آینده این کار می سنجیدی وحاضر نمی شدی که به تمام حرفهای من گوش بدی

نه سیاووش این حرفها را نزن آخه وقتی که من گفتم دوستت دارم  یعنی واقعآ از ته قلبم دوست دارم تو تنها برای من هستی وخدا هم من را فقط برای تو فرستاده

چی می گی نیلوفر اگه خدا واقعآ ما را دوست داشت مگر می ذاشت که این کار پیش بیاداون که به حرفهای ما گوش نکرد چی ما به امید اون بیشینیم

نه سیاووش این حرفها را نزن خدارا بدش می یاد شاید این یک امتحان الهی باشه که خدا خواسته ما را امتحان کنه وبدونه که طاقت ما در برابر مشکلات چقدر است

کدوم امتحان نیلوفر تو هم بچه می شی دیگه زمونه اون حرفها گذشته که مردم را با این حرفها گول بخورند پطور آخه بعد از یک سال که ما می خواهیم ازدواج کنیم و این همه سختی ودوری که در این یک سال کشیدیم بس نیست که باز هم دوری اون هم دو سال

اما اگر سیاووش نمی خواهی نمیروم تا درس بخونم همین جا پیش تو می مونم

نه نیلوفر من کی مخالف درس خواندن تو بودم  همیشه موفقیت تو باعث خوشحالی من میشه وبه خودم افتخار می کنم که همسری مثل تو لایق وبا سواد دارم من از بخت بد خود می نلم می تر سم این قدر طول بکشه که آخرش تو را از دست من بگیرند وتو یکی دیگه را پیدا کنی ومرا رها کنی یک کسی که از من هم تو را بیشتر دوست داشته باشه

سیاووش برو من با تو قهرم تو مرا چگونه شناختی آیا در این مدتی که با هم بودیم آیا من به جز تو به کس دیگری هم نظر کردم تو هم خیلی حسودی واقعآکه سیاووش

نه نیلوفر من با تو شوخی کردم می دونی که من به جز تو هیچ کس دیگر را دوست ندارم ونخواهم داشت حتی اگر به زیبایی سیندرلا باشه

پس چرا ناراحتی که من در بورس تحصیلی آمریکا قبول شدم نه سیاووش مطمین باش من از آمریکاییها بدم می آید وتو را هیچ وقت به صد تا آمریکایی عوض نخواهم کرد

ای خدا بگم که این بورس تحصیلی چی بشه که من را از معشوقه ام جدا می کند کاش می شد من هم درس می خواندم تا حالا با نیلوفر عزیزم می رفتم واون از من جدا نمی شد

نه سیاووش مطمین باش در اولین وقت که درسهایم تمتم شد برمی گردم وتو هم به من قول بده که تا آن وقت از هیچ دختری خوشت نیایید وهرگز مرا فراموش نکنی ویاد مرا در کنج قلبت به یادگار بگذار همانطور که من می گذارم وهر شب نام تو را به زبان آورده ومی خوابم

 

 

نوشته شده توسط (تنها تر ازهمیشه،من) در چهارشنبه نهم اسفند 1385 ساعت 11:32 موضوع: | لینک ثابت



                 شاید باور نکن

هر کجا که میرفتم به فکر این دنیا بودم یک لحظه من را آرام نمی ذاشت به او می گفتم برو راحتم بگذار از جون من چی می خواهی مگه کار وزندگی نداری که همش پشت سر من راه اوفتادی تو را خدا برو از دستت خسته شدم  چرا ولم نمی کنی تو تا حالا به کی خوبی کردی به حرف کدوم آدم گوش کردی که می خواهی من به حرفت گوش کنم

من خودم لایق تو نمی دونم یا هر جور خودت می خواهی تو لایق من نیستی

دیگه به کدوم زبون بگم که کار از این حرفها گذشته دیگه ما آدمها بچه نیستیم که سر ما کلاه بذاری وما را با این  نه نه من غریب بازی ها گول بزنی حالا به قول بزرگترها قرن بیستم وداریم می رویم توی قرن بیست ویکم حالا همه خودشون تو زندگی از خودشون سوال میکنند تنهایی تصمیم می گیرند،دیگه همه بچه ها یا دخترها همه خودشون چشم دارند گوش دارند از همه مهمتر عقل دارند که می تونند تصمیم بگیرندعشقشون خودشون انتخاب کنند تو را خدا دنیا،تو هم حرفها می زنی مگه من بچه ام یا اینکه تو من را بچه خیال میکنی

اما بذار همه حرفهایم را به تو بگم تا شاید خیال تو هم کمی راحتر بشه من من تو را بدون هیچ تملغ دوست دارم می خوای باور کن می خوای نکن من که این راه را ادامه می دم وتازه به همه هم میگم  هر کجا که رسیدم فریاد می زنم می گم من دارم تو قرن بیستم زندگی می کنم دیگه عشق برام معنای نداره من دیگه عاشق نمی شم من فقط وفقط تو را دوست دارم نه خیال نکن من عاشقتم من فقط تو را دوست دارم

 

دنیا بر یک نقطه ایستاده است واین خورشید است که هروز متولد می شود ومی ممیرد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط (تنها تر ازهمیشه،من) در چهارشنبه دوم اسفند 1385 ساعت 12:59 موضوع: | لینک ثابت



                 شب من

 

می دونید هرگز شب را تا زمانی که کوچک بودم دوست نداشتم چون از تاریکی می ترسیدم این قدر که خواب هم به چشمانم نمی آمد چون می فهمیدم که در خواب هم همه جا تاریک است به رنگ سیاه است اصلآ در ذاتم بود با تاریکی وتنهایی خو نمی گرفتم این قدر که دوست داشتم با دوستانم وافراد دیکر باشم نمی خواستم تنهایی را درک کنم حرفش را گوش دهم چون می دونم همیشه از غم وغصه حرف می زد با من که دوست نداشتم احساس ها رابه بازی بگیرم  دنیایم به کلی پر از شادی بود اما خدا می دونه که از وقتی که اون را دیدم  حرفهایش را شنیدم

به من که گفت دوستم داره حالا شبها را دوست دارم رنگش را

تمام لحظه هایش را به من عشق عطا می کنی دوست داشتن دوست دارم زنده باشم تا وقتی که شب زنده است تا وقتی که شب نفس میکشدمن می خواهم نفس بکشم زندگی کنم چون تا وقتی که تنهام همیشه به فکر اون می افتم

دوستش دارم شاید خودش ندونه که چه اندازه اما دو سال است که دوستش دارم ودر این دو سال تمام زندگی ام را به خاطر او باختم

می خواهم فریاد بکشم که ای تو تمام لحظه های تنهای شب دوستت دارم

 

 

 

نوشته شده توسط (تنها تر ازهمیشه،من) در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 ساعت 12:34 موضوع: | لینک ثابت



                           امام رضا(ع)

تا آمدنش منتظر بودم اما همین که آمد دیدم بسیار سراسیمه بود وبا لکنت زبانی که  معلوم بود نشانه ترس است گفت می خواهم بروم  کار دارم

اما تو که به من قول دادی که امسال با هم میرویم مشهد

نه نمی توانم من امسال نمی توانم با تو بروم کاری برایم پیش آمده است که باید همین جا بمانم

آخه چی شده به من هم بگو شاید من بتوانم برایت کاری بکنم وکمکت کنم

نه قربون امام رضا بشم خودش منو کمک میکنی تو برو و فقط برام دعا کن  من سعی می کنم خودمو روز عاشورا برسونم هر طور شده می یام به مادرم بگو دلواپسم نباشه

وسریع خداحافظی کرد ورفت بعد از رفتن اون من موندم دنیایی از سوال

خوب عیب نداره من میروم واون هم می یاد

من رفتم وواقعآ آن روز های محرم مشهد حال وهوایش عوض شده بود اینقدر روحانی که اصلآ دل آدم نمی آمد از اون جا بری روز عاشورا بود اما هنوز از او خبر نبود ونیامده بود

وواقعآ نگرانش شده بودم مادرش هی از من خبرش رو می گرفت

اما نمیدونستم چی بهش بگم

واقعآخودم هم نگران بودم نمیدونم کجا رفت اما حالا با گذشت سه سال هم هنوز از اوخبری نیست یا امام رضا خودت اونو به من وخانواده اش بر گردون

 

 

 

با آمدن ماه محرم تمام کوچه ها بوی خون ومظلومیت گرفته است

سالار شهیدان          یاحسین مظلوم       

 

 

 

نوشته شده توسط (تنها تر ازهمیشه،من) در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385 ساعت 13:54 موضوع: | لینک ثابت



                                                         مگسک کوچولو

(مگسک مزاحم می ری یا نه یا اینکه میخوای بمیری)این جمله را تکرار می کرد وپشت سر هم دستش رادرهوابه دنبا ل مگسک  می کشید آن قدر این  کا ررا  تکرار  کرد تا  اینکه  مگسک کوچولو  خسته   شد   واز روی صورت اوپرید  و روی   صورت   مرد  بغل   دستی  نشست     مرد  که  در  حا  ل   خواندن   روزنا مه   بود    وگرمای  تا بستا ن  از  یک طرف  ودیر وآمدن  اتوبوس  ازطرف  دیگر   او  را   حسا بی کلافه   کرده   بود   با نشستن  مگسک روی  صورتش  کنترل  خود  را  از   دست  داد  و  محکم   به  صورت   خود   زد   عا بران   که  هر  یک   از آفتا ب  سوزان  تا بستا ن  فرار  می کرد ند با   دیدن  این  حرکت   از  آن   مرد  با  خود  گفتند:  مردک  دیوا نه   شده  اما   مگسک  کوچولو  لجبا ز  تر  از  این  حرفها  بود  انگار  نه انگا ر که  گرما ی تا  بستا ن   به او نیز  اثر کر ده  باشد    هر دقیقه  سراغ  یکی   میرفت     گویا   خو شش   می آمد   که  مردما ن  را آزار  بدهد  وآنا ن  را  کلافه   کنند   اتوبوس  ازراه  رسید  ومگسک کوچولونشسته بر سر شانه پیرزنی سوار شد اتوبوس حرکت کرد ودوباره آزار دادن او شروع شد سوژه های خود را خوب ورنداز می کرد وبعد سراغش میرفت پسرک کوچکی را دید که باقی مانده های بستنی برروی لبانش به او چشمک میزند دستان خود را به هم مالید وپر گشود اما همین که به نز دیکی لبان پسرک رسید خودراناگهان اسیر دستان اودید

(دید آخرش گرفتمت  می خواستی من را آزار بدهی حالا پرهایت را میکنم تا دیگر کسی را نتوانی آزار بدهی مگسگ کوچولو احمق)

 

 

نوشته شده توسط (تنها تر ازهمیشه،من) در سه شنبه دوازدهم دی 1385 ساعت 12:58 موضوع: | لینک ثابت



                                       (نیلوفر)  دخترک آسیایی

 

صدای قدم های سنگین ژان اورا از خواب بیدارکرد. لحظه ای درنگ کرد و چشما ن خود را با ز نکرد دستان خود را به هم گره زد و آهسته زیر لب چیزی را نجوا کرد.

ژان که حالا وارد اتاق شده بود با دیدن(نیلوفر) دخترک آسیایی به این حالت سکوتی کرد که دنیایی از معنا داشت چون میدانست (نیلوفر)دخترک آسیایی در حال دعا کردن است این لقب را  خدمتکاران خانه آقای جویز به او داده بودند , ژان با دیدن (نیلوفر)دخترک آسیایی اشک در چشمانش حلقه بست چون یاد مادر بزرگ آقای جویز افتاد مادر بزرگی مهربان که این کار جزی عادت همیشگی او شده بود و ژان همیشه زمانی که  برای بردن صبحانه مادر بزرگ به اتاق او می رفت مادر بزرگ را در این حالت می دید مادر بزرگی که بعد از یک ماه از آمدن(نیلوفر) دخترک آسیایی گذشته بود به بوستون رفت مادر بزرگی که نشاط و روح خانه آقای جویز بود .

(نیلوفر)دخترک آسیایی دراین مدت که آقای جویز سرپرستی او را از یتیم خانه هولیدی به عهده گرفته بود بعد از مادرش، مادر بزرگ دومین زنی بود که دخترک با او انس گرفته بود و دلش برای او تنگ شده بود.

ژان قدمهای سنگین خود را باز بر روی سنگ فرش اتاق (نیلوفر)دخترک آسیایی گذاشت , دخترک با شنیدن صدای قدم های ژان که حالا نزدیک پنجره شده بود و در حال کشیدن پرده ها بود چشمان خود را باز کردو نور خورشید که با کشیدن پرده ها خود را در کف اتاق جا کرده بود کمی چشمان او را آزا ر داد.

ژان با اشاره به سینی صبحانه خطاب به (نیلوفر)دخترک آسیایی گفت : خانم بلند شوید، صبحانه تان حاضراست . آقای جویز و خانم آلیس درپایین منتظرتان است ، امروز یکشنبه است باید به کلیسا بروید و اتاق را ترک گفت.

نیلوفر ( دخترک آسیایی ) به آرامی از رختخواب بلند شد و به سوی پنجره رفت به آسمان نگاه کرد با دیدن خورشید و دوباره چشمانش را بست و دستانش را به هم گره زد و آهسته زیر لب گفت : خدایا، خدای مهربان من چند روز دیگر عید کریسمس است و هنوز برف نباریده از تو خواهش می کنم که برف را زودتر از کریسمس بفرست چون مادر بزرگ می گفت وقتی که اولین برف شروع به باریدن کرد هر دعایی را کنی خدا برآورده میکند.

با گفتن این جملات چشمانش را باز کرد اما دید باز خورشید در آسمان به او میخندد ، دلگیر شد و پرده ها را هم کشید و زیر لب بارها به تکرارگفت : ( خورشید از تو بدم می آید )

لباس هایش را عوض کرد ، چند لقمه ای هم از صبحانه خود را خورد و سریع از اتاق بیرون  رفت در سالن دید که آقای جویز و خانم آلیس منتظرش هستند ، سلام کرد، آقای جویز خم شد و صورتش را بوسید و گفت : آمدی دخترم به کجا برویم من و آلیس خیلی منتظرت بودیم ؛ الان دعا شروع میشود.

در طی مراسم دعا نیلوفر ( دخترک آسیایی ) چشمان خود را بسته بود و دستان خود را به هم گره زده بود و باز زیر لب آرزوی خود را تکرار میکرد.

( خدایا خدای من چند روز دیگر عید کریسمس است و هنوز برف نباریده از تو خواهش می کنم برف را زودتر از کریسمس بفرست چون مادر بزرگ می گفت وقتی اولین برف شروع به باریدن کرد هر دعایی را کنی خدا برآورده می سازد).

زمانی که از کلیسا بر می گشت تمام حواسش به آسمان بود و چشمانش را به بالا دوخته بود و برای باریدن برف لحظه شماری می کرد . شب هم زمانی که میخواست بخوابد به کنار پنجره رفت دوباره دنیایی از امید به آسمان نگریست اما این دفعه از خورشید خبری نبود و ماه به جای او به دخترک می خندید و ستاره ها هم گویی می رقصیدند.

تمام وجودش را نفرت گرفت و با عصبانیت تمام پرده ها را کشید و به رختخواب رفت و آهسته زیر لب گفت ( خدایا خدای من یعنی تو مرا دوست نداری ) و دوباره چشمانش را بست و دستانش را به هم گره زد و زیر لب آرزویی را که داشت تکرار کرد.

صبح زمانی که میخواست از خواب بلند شود عادت همیشگی مادر بزرگ را انجام داد و زیر لب آرزوهایش را تکرار کرد ، بعد سریع به کنار پنجره رفت ، پرده را کنار زد ( اوه خدای من غیر قابل تصور است همه جا سفید است برف می بارد ) دستانش را به هم گره زد و چشمانش را بست و زیر لب تکرار کرد ( خدایا ، خدای مهربان من حالا به اولین باریدن برف آرزوی مرا بر آورده کن ، مادر بزرگ عزیز را در عید کریسمس کنار صف بیاور خدایا دوستت دارم )

             

                کریسمس همه شما تبریک

 

 

 

نوشته شده توسط (تنها تر ازهمیشه،من) در سه شنبه پنجم دی 1385 ساعت 14:43 موضوع: | لینک ثابت



                                    

سالهادر.....

تا که می خواستم ازش بپرسم که چی شده نیلوفر برای چی این قدر ناراحتی ؟

اشک از چشماش جاری میشد مثل اینکه ابر بهاری دلش گرفته باشه گریه می کرد اما عجیب این بود؟که وقتی گریه می کرد اخلاقش 180 درجه تغییر میکرد نمی دونستم که این گل همیشه پژمرده را چگونه سرحال کنم به کدوم سرزمین ببرمش که آفتابش به ساقه این گل طراوت بده رو برگهایش رنگ جوانی وشادابی را ببینم خلاصه سالهادر .....

بقیه اش را شما بگویید که چه اتفاقی رخ داد

                                               

 

 

 

نوشته شده توسط (تنها تر ازهمیشه،من) در یکشنبه سوم دی 1385 ساعت 15:31 موضوع: | لینک ثابت



 


T E M P L A T E     D E S I G N E D     B Y     H A M E D     A L I V E R D I


/rose.cur')}

بزرگترين سايت جاوا اسکريپت ايران

UK Grand WINNER!!

بهترین و زیباترین کدهای جاوا اسکریپت به همراه آزمایش آن کد

بزرگترين سايت جاوا اسکريپت ايران